تبلیغات
ღ دانلود.عكس.سرگرمی.موبایل در yoursرღ
.
It is Yours...!


بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

  


لوگو


نامه ی یك دختر به همسر آینده اش

عزیزم

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر كم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلكرده باشی، فقط به خاطر این است كه بتوانی خیال كنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است كه همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات كامل داشته باشی، فقط به این خاطر است كه وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است كه خود را در خانه ای به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ كنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد.!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است كه فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی كنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است كه از عشق بازی كنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم كه نمی‌شود

اگر می گویم هرسال برویم یك كشور را ببینیم، فقط به خاطر این است كه سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم كه آیا واقعا "به هركجا كه روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكنی تا جواب سوالاتم را پیدا كنم، پس چه كسی كمكم كند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است كه به تو ثابت كنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...


اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.



 



نوشته شده توسط نگین در سه شنبه 6 بهمن 1388 و ساعت 10:45 ب.ظ [+] | نظرات ()

 

 

 

پسرهای داخل ایران  خیلی کم پیش می‌آید که با دوست دخترشان ازدواج کنند.شاید نود درصد جوان‌های ما وقتی با دختری دوست می‌شوند دو سال سه سال رابطه دارند و بعد که می‌خواهد ازدواج کنند، هیچوقت دختری را که با او دوست بوده‌اند نمی‌گیرند، می‌روند خواستگاری دختری که نمی‌شناسند. چون نمی‌شناسند و دوستشان نبوده می‌گویند خوب پس این خوب است و این بر می‌گردد به تفکرات ما.  

 «تیم» پسر ۲۷ ساله‌ی آلمانی، فارغ‌التحصیل رشته‌ی علوم سیاسی و از یک خانواده‌ی‌ متوسط که طبق تعاریف ما از رده‌بندی اجتماعی در طبقه «بافرهنگ» جا میگیرند. تیم تا ۱۶ سالگی اجازه نداشته شب بیشتر از ساعت ۱۰ بیرون از خانه بماند و اجازه نوشیدن مشروبات الکلی را هم تا ۱۸ سالگی نداشته. تا این سن، نه شب به خانه‌ی دوست دخترش رفته و نه او را به خانه آورده.

 وقتی قضیه پرده بکارت و اهمیت حیاتی آن در ایران برای تیم توضیح داده می شود با تعجب نگاه می‌کند وتنها این جمله را می‌گوید: «به هیچ وجه حاضر نیستم با یک دختر باکره ازدواج کنم چون او هیچ چیز از رابطه‌ی جنسی نمی‌داند. بنابراین یا من مجبور می‌شوم به او یاد بدهم که اصلا برایم خوشایند نیست و یا او مجبور می‌شود مرا موش آزمایشگاهی خودش کند. به این ترتیب بخش مهمی از زندگی‌مان خراب می‌شود». 



نوشته شده توسط نگین در یکشنبه 17 آبان 1388 و ساعت 12:19 ق.ظ [+] | نظرات ()

 

 عنوان نظر سنجی : یك رنگ انتخاب كنید!

نتایج نظر سنجی

برای نا واضح بودن عنوانم فقط می تونم خجالت بكشم...



نوشته شده توسط نگین در یکشنبه 22 شهریور 1388 و ساعت 11:58 ب.ظ [+] | نظرات ()

 

افسانه ها

 

 معروف است كه شاگردان افلاطون از او می پرسند آیا دارویی هست كه پس از مرگ انسان دوباره زنده بشود، افلاطون دستوری به آنها می دهد كه پس از مرگ داروها را به هم آمیخته روغنش را بگیرند بعد نعش او را در حمام ببرند و آن روغن را به تن او بمالند تا زنده شود.

بعد از مرگ افلاطون ، شاگردانش او را به حمام می برند و مطابق دستور او عمل می كنند.در لحظه ای افلاطون در حال جان گرفتن بوده ندایی از غیب می آید كه نریز ولی خود افلاطون می گفته بریز.در این بین طاق حمام پایین می آید كه خرابه ی آن حمام در نیریز واقع است. و سالی یكبار از آنجا ندا می آید : نریز بریز

:با كمی تخلص از كتاب نیرنگستان

نوشته ی صادق هدایت



نوشته شده توسط نگین در دوشنبه 12 مرداد 1388 و ساعت 09:48 ب.ظ [+] | نظرات ()

افسانه ها 

  سنگ شیر :

در همدان برای اینكه بخت دختر ها باز شود روغن می برند و روی سنگی می ریزند كه شبیه شیر است .

 افسانه ی هفتواد :

نزدیك شهر كرمان قلعه ایست معروف به هفت دختران و می گویند كه در زمان اردشیر پاپكان شخصی در آنجا بوده كه هفت دختر داشته و كار آنان چرخریسی بوده.

روزی یكی از دختران به شهر می رود تا پشم بخرد .در بین راه درخت سیبی می بیند كه باد سیبهایش را به زمین انداخته بود . یكی از سیبها را بر می دارد و در جیبش می گذارد .وقتی بر می گردد و مشغول دوك ریسی می شود آن سیب در ماسوره ی چرخش می افتد .از آن روز به بعد حاصل كار او روز به روز بیشتر و بهتر می شود و از فروش آن درزندگی آنها گشایش بزرگی به هم می رسد.بعد می بیند كرمی در ماسوره ی چرخ او پیوسته بزرگ می شود .

ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نگین در دوشنبه 5 مرداد 1388 و ساعت 11:57 ق.ظ [+] | نظرات ()